خانه / داستان های تاریخی / داستان های تاریخی درباره مدرس

داستان های تاریخی درباره مدرس

مشاهده: 1132 بار

حاضر جوابی مدرس

روزی رضاشاه از روی شوخی دست بر جیب مدرس گذاشت و گفت: آقا عجب جیب بزرگی دارد!  مدرس در حالی که تبسم می کرد گفت: بله جیب من بزرگ است ولی ته دارد. این جیب شماست که ته ندارد!

____________________________

دُم فرما نفرما

شهید مدرس در دو مورد نسبت به فرمانفرما مطالبی انتقادی گفته و ایراد گرفته بود.  فرمانفرما توسط یکی از دوستان مدرس که با او نزدیک بود به مدرس پیغام می دهد. خواهش می کنم حضرت آیه الله اینقدر پا روی دم من نگذارند.

مدرس جواب می دهد: به فرمانفرما بگویید حدود دم حضرت والا باید مشخص شود زیرا من هر کجا پا می گذارم دم حضرت والاست.

——————–

الاغ رام

در سفری که مدرس به اصفهان داشت پس از آن مدتی کوتاه رهسپار شهرضا شد و در آستانه امامزاده شهرضا اقامت کرد. مردم دسته دسته به دیدار او می شتافتند. روزی یکی از مراجعه کنندگان که با مدرس سابقه دوستی داشت از او پرسید: در مبارزه با عوامل ستم برای خود چه کردید؟

مدرس پاسخ داد: کوشیده ام روش اجدادم را دنبال کنم، دنبال مظاهر دنیوی نبوده و نیستم و زندگی طلبگی را هنوز هم ادامه می دهم. ولی در خصوص مبارزه با رضاخان باید بگویم که او آلت دست است و عوامل خارجی برای مقاصد خود او را روی کار آورده اند و من در حد توان و تا موقعی که جان دارم با ایادی استکبار مبارزه می کنم و این را وظیفه شرعی خود می دانم.

در این هنگام مردی به دیدن مدرس آمد که در سالهای جوانی با او انس داشت و به غلام معروف بود. مدرس دست وی را گرفت و پهلوی خود نشانید و گفت: آقا غلام یادت می آید وقتی که هنگام خرمنها بود الاغها را می بردیم آب بدهیم و آن الاغ که لگد می زد سوار نمی شدیم و چند پشته سوار الاغ رام می شدیم؟ حالا مردم باید بدانند که اگر رام شوند سوارشان می شوند. مردم باید بیدار باشند و به بیگانگان و متجاوزین و اعوان و انصار آنها سواری ندهند.

_____________________________

سگهای انگلیس 

در زمانی که نصرت الدوله وزیر دارایی بود لایحه ای به مجلس آورد که به موجب آن دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگها بیان کرد و گفت: این سگها شناسنامه دارند، پدر و مادر دارند، نژادشان معلوم است و به محض آنکه دزد را ببینند او را می گیرند.  مدرس پس از شنیدن توضیحات شاهزاده نصرت الدوله دست خود را بر روی میز کوبید و گفت: مخالفم.  وزیر دارایی گفت: آخر هر چه لایحه می آوریم شما مخالفت می کنید دلیلش چیست؟  مدرس ضمن آنکه تبسمی بر لبانش نقش بسته بود جواب داد: مخالفت من هم دلیل دارد و هم به سود شماست. مگر نگفتید این سگها به محض دیدن دزد او را می گیرند؟ بسیار خوب آقای وزیر دارایی! با ورود این سگها به ایران اول کس که گرفتار آنها می شود خود شما هستید. پس مخالفت من به نفع شماست!

_______________

طمع ورزی طبیب 

زمانی شهید مدرس به بیماری ذات الریه مبتلا شده بود. «دکتر امیراعلم الملک» که نماینده مجلس بود و از رضاخان حمایت می کرد به منزل مدرس آمد تا او را معاینه کند. در آن زمان «دکتر سید عبدالباقی مدرس» شاگرد مدرسه دارالفنون و مشغول مطالعه دروس خویش بود.

مدرس در حالی که از بیماری خود می نالید به دکتر امیراعلم رو کرد و گفت: جناب دکتر به این عبدالباقی نصیحت کنید طب نخواند.

امیر اعلم گفت: چرا آقا؟ طب که رشته خوبی است.

مدرس گفت: می ترسم مثل شما طماع و ترسو شود!

——

دعای مدرس 

یک بار که رضا شاه از سفری بازگشته بود مدرس به او گفت: من به شما دعا کردم.

رضاخان در حالی که از این سخن مدرس شگفت زده شده بود از این که مخالفش برای او دعا کرده بود خیلی خوشحال شد و با شادمانی علت دعای مدرس را پرسید.

مدرس جواب داد: اگر تو مرده بودی اموالی که از ما به غارت برده بودی و تحویل خارجی ها داده بودی همه از بین می رفت، من دعا کردم تو زنده برگردی تا بلکه بتوانیم اموال ملت را به صاحبانش بازگردانیم!

————–

ناکامی سفیر انگلیس 

سفیر انگلستان برای مدرس چکی فرستاد به این امید که شاید او خود را به پول بفروشد!

مدرس پرسید این چیست؟

آورنده چک گفت: این چک است، آن را به بانک داده و پول می گیرند.

مدرس خنده ای کرد و گفت: به سفیرتان بگویید که من فقط سکه طلا قبول می کنم، آن هم به شرطی که سکه ها را بر روی شتر بار کنند و در روز روشن برایم بیاورند.

وقتی سفیر انگلیس از جواب مدرس اطلاع یافت گفت: من می دانم او پول و سکه نمی خواهد بلکه درصدد است تا آبروی ما را در دنیا ببرد.

———-

سگ و صاحبخانه 

وقتی رضاخان به نخست وزیری رسید مدرس همچنان به مخالفت با وی ادامه داد. عده ای از رجال سیاسی و افراد ضعیف النفس که از مخالفتهای مدرس با سردار سپه نگران شده بودند شخصی را مأمور کردند تا مدرس را قانع کند که دست از مخالفت با رضاخان بردارد. او به منزل مدرس رفت و پس از سلام و احوالپرسی و تعارفات معمولی خطاب به مدرس گفت:

فکر نمی کنید همین اندازه ضدیت برای تنبیه سردار سپه کافی باشد؟

مدرس پاسخ داد: خیر. تا وقتی که دست او از نخست وزیری کوتاه نشود مخالفت من با وی ادامه خواهد داشت.

آن مرد به گزارشی از خدمات رضاخان پرداخت و گفت: در مدت نخست وزیری او قدرت ارتش افزایش یافته است و با نیروهای نظامی مالیاتهای عقب افتاده از مردم گرفته شده است، حیف است که این قدرت را از دست بدهیم!

مدرس با خونسردی پاسخ داد: سگ هر چه خوب باشد وقتی پای بچه صاحبخانه را گاز گرفت، دیگر ارزشی ندارد و باید بیرونش کرد .

او در جواب گفت: اگر این سگ را از خانه بیرون کنیم چه کسی را به جای او می گذاریم؟ با رفتن رضاخان آشوب به پا می شود و اجانب کشور را تجزیه می کنند .

مدرس گفت: اگر قرار است هنگام سحر شغال مرغ را ببرد بهتر است هنگام غروب آن را ببرد در این صورت لااقل آدم با آرامش می خوابد و دیگر لازم نیست شب را آشفته سپری کند و مراقب باشد که مرغها را از دست ندهد.

———-

شکایت به عزرائیل 

در ایام اقامت مدرس در اصفهان عده ای از مردم که مشکلاتی داشتند و از بعضی برنامه های دولت شاکی بودند با نوشتن نامه ای به مدرس، مشکل خود را مطرح کردند.

دکتر محمد حسن مدرس می گوید: من مأمور بودم نامه ها را بگیرم و عصر هنگام به آقا بدهم. ایشان هم تا پاسی از شب رفته، آنها را می خواند و در زیر هر کدام جواب مناسبی را می نوشت، گاهی می پرسیدند: آقا چه نوشتند؟ و من برای صاحب نامه جواب مدرس را می خواندم.

در یکی از نامه ها مردی از نظمیه شکایت کرده و نوشته بود: رئیس نظمیه مرا به تهمت دزدی گرفته و شش ماه حبس کرده، تمام هستی مرا برده و به خاک سیاهم نشانده است. بدبخت و بیچاره ام، خدا می داند بی تقصیرم و در حق من دشمنی کرده اند.

محکمه عدلیه هم بدادم نمی رسد، بدبخت شده ام به دادم برسید.

مدرس در زیر نامه نوشته بود: «شما به عزرائیل مراجعه کنید».

چند روز بعد، آن مرد با خوشحالی و شادمانی آمد و گفت: می خواهم از آقا تشکر کنم زیرا یادداشت مدرس را به رئیس نظمیه نشان دادم و او کارم را اصلاح کرد!

———–

تعویض آب غلیان 

در سال ۱۳۰۲ که رضاخان نخست وزیر شده بود، نصرت الدوله وزارت دارایی را به عهده داشت. او در یکی از روزها که بودجه مملکت را در مجلس مطرح کرده بود بعدازظهر همان روز به منزل مدرس آمد و از آقا خواست تا با لایحه او مخالفت نکند.

مدرس گفت: شاهزاده! بلند شو آب غلیان را عوض کن.

نصرت الدوله برخاست و آب غلیان را عوض کرد ولی غلیان را پر از آب کرد، مدرس با لبخند گفت: تو آب غلیان را نمی توانی عوض کنی می خواهی بودجه مملکت را تنظیم کنی!

———-

زیرکی مدرس 

فرزند یکی از بازرگانان که در بازار از مدرس حمایت می کرد، به نزد مدرس رفت و او را به ناهار دعوت کرد. آقا هر نوبت به بهانه ای می خواست این دعوت را قبول نکند تا سرانجام با اصرار زیاد قبول کرد. روز مقرّر بازرگان پسر خود را فرستاد تا به منزل مدرس رفته و او را به خانه بیاورد. در ضمن پدر به پسر سفارش کرده بود، هنگامی که وارد محله می شوند طوری تظاهر نماید که اهل محل بدانند مدرس برای نهار به خانه آنها می آید.

هوا بارانی بود، پسر به اتفاق آقا به راه افتادند تا به نزدیک خانه رسیدند. مدرس ایستاد و گفت: تو برو من خودم می آیم.

پسر گفت: پدرم دستور داده که در خدمت شما باشم.

آقا جواب داد: بیجا گفته است. به تو می گویم برو، خودم بلدم، پسر اصرار کرد مدرس با تغیّر گفت: پدرت می خواهد یک ناهار به من بدهد و تو را همراه من کرده است که به اهل محله بگوید: من آنچنان کسی هستم که مدرس به خانه من می آید و بعد چه می دانم که از این دعوت و به خانه خود کشیدن من چه منظوری دارد. به تو می گویم، برو پسر بازرگان به ناچار به طرف منزل حرکت کرد و داستان را برای پدر گفت.

بازرگان وقتی جریان را شنید، گفت: عجب سید زرنگی است، فکر اشخاص را می خواند.

————–

مدرس هنوز زنده است 

رضاخان همزمان با اجرای طرح توطئه ترور مدرس به مازندران مسافرت کرد که گفته شود ترور مدرس در غیبت و مسافرت شاه بوده و بدون دخالت شهربانی صورت گرفته است تا موجب سوءظن و برانگیختن خشم مردم بر علیه شاه نگردد. او در مازندران لحظه شماری می کرد تا خبر قتل مدرس را به او برسانند ولی متوجه شد که مدرس در جریان ترور فقط زخمی شده است و از آن حادثه جان سالم بدر برده است. آنگاه برای آنکه تظاهری کرده باشد و کسی به او مشکوک نشود تلگراف تفقدی در احوالپرسی مدرس به تهران مخابره کرد.

«سرتیپ درگاهی» وارد بیمارستان شد و تلگراف رضاخان را تسلیم مدرس نمود. در این تلگراف آمده بود: بحمدالله به وجود مبارک آسیبی نرسیده است.

مدرس هم در جواب او گفت: به کوری چشم دشمنان، مدرس هنوز زنده است!

———-

پیام شیرین مدرس 

هنگامی که سلیمان میرزا رهبر حزب سوسیالیست سنگ طرفداری سردار سپه (رضاشاه) و جمهوری را به سینه می زده مدرس پیام شیرینی به او داده است که:

«به شاهزاده از قول من بگوئید: این قدر سنگ طرفداری سردار سپه و جمهوری را به سینه نزند، در صورت جمهوری شدن ایران تنها فایده ای که می برد این است که میرزا را از «دمش» بر می دارند و به «سرش» می زنند و سلیمان میرزا می شود میرزا سلیمان!

———————-

منابع:

داستان های مدرس، غ‍لام‍رض‍ا گ‍ل‍ی زواره‌؛ حکایتهایی از زبان سرخ روحانی شهید سید حسن مدرس، مسعود نوری؛ به نقل از: لطیفه های آموزنده تاریخ، محمدرضا اکبری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.