خانه / داستان های تاریخی / داستان کوتاه تاریخی- مجازات به شیوه امیرکبیر

داستان کوتاه تاریخی- مجازات به شیوه امیرکبیر

مشاهده: 1235 بار

«قبل از صدارت امیر کبیر اوضاع شهر تهران بشدت در هم ریخته بود. اراذل و اوباش گذرها و محله ها از کاسبهای اطراف باج می گرفتند و هر گاه مختصر باده ای می نوشیدند عربده می کشیدند و نفس کش می طلبیدند. زنان و دختران پس از غروب آفتاب از ترس حمله آنها جرئت بیرون آمدن از خانه را نداشتند. گاهی اوقات مردان مست در چهار سوقها قمه خود را از غلاف بیرون می کشیدند و عبور و مرور را قطع می کردند. با روی کار آمدن امیر کبیر اوضاع عوض شد و استعمال نوشابه های الکلی ممنوع گردید. هر کس شراب می خورد و مزاحم مردم می شد مجازاتهای سختی داشت. امیر کبیر در اجرای این قانون از هیچ کس واهمه نداشت. و قانون را بدون استثنا در مورد همه اجرا می کرد. و این داستان نیز یکی از حوادث واقعی زمان اوست.»

آن روز مردمی که از تکیه منوچهر خانی تهران می گذشتند با منظره ای رو برو شدند که سخت آنها را به وحشمت انداخت . یکی از غلامان سفارت روسیه تزاری در حالی که بشدت مست بود، قمه ای را در دست گرفته و عربده می کشید و دشنام های زشت می داد. مردم با وجودیکه جرئت نداشتند به وی نزدیک شوند از فاصله دور حیرت زده او را نظاره می کردند. دو مرد سالخورده در میان آنها با هم حرف می زدند یکی از آنها به دیگری گفت:

– مثل اینکه باز هم این منظره ها تکرار می شود.

– خیلی عجیب است. از زمان روی کار آمدن امیرکبیر و منع استعمال مسکرات کسی جرئت آن را نداشت که به این اعمال دست بزند، امیر نظام نه تنها قمه کشی و قداره بندی را قدغن کرده است، بلکه حتی از ایستادن مردم بیکاره و هرزه در سر گذرها جلوگیری می کند. من نمی دانم که این مرد چگونه جرئت کرده به چنین کاری دست بزند.

مرد جوانی که به حرفهای آنها گوش می داد خود را داخل صحبت آنها کرد و گفت:

– مگر این مرد قداره کش را نمی شناسید. او یکی از غلامان سفارت روسیه است و به پشتیبانی آنهاست که به این اعمال زشت دست زده است.

مردی سالخورده نیز به سخن آمد و گفت:

پس در این صورت باز هم زن و بچه های ما جرئت ندارند از خانه خارج شوند. گوش کنید چه کلمات زشتی را بر زبان می راند و چگونه کاسبهای محله را تهدید می کند.

در این موقع قصابی جوان که در آستانه در مغازه خود ایستاده بود از شنیدن آن فحشهای ناموسی آن چنان خشمگین شد که چند قدمی جلو گذارد و خطاب به مرد مست گفت:

«خجالت بکش، اینقدر به نوامیس مردم توهین نکن» مرد مست که منتظر چنان عکس العملی بود عربده ای کشید و گفت: «تو اگر ناموس داری و نمی ترسی جلوتر بیا تا حقت را کف دستت بگذارم. من می خواهم ثابت کنم که هیچ کس شهامت آن را ندارد جلوی من بایستد.

این سخن بر خشم مرد قصاب افزود. باز هم جلوتر رفت تا قمه را از دست مرد بگیرد.

چند تن از اهالی فریاد زدند: جلو نرو، احمد آقا، تو وسیله دفاع نداری .

مرد قصاب رو به آنها کرد و گفت: «مگرنمی شنوید که چگونه به ناموس شما فحش می دهد. مگر غیرت و جوانمردی از میان شما رخت بربسته که ایستاده اید و به وی اعتراضی نمی کنید.» و سپس با یک حرکت مچ دست مرد مست را گرفت و سعی کرد که قمه را از دست او بگیرد اما غلام مست زورمندتر از آن بود که مرد قصاب بتواند قمه را از دستش بگیرد.

مبارزه بین او و مرد مست به زورآزمایی شگفتی مبدل شد. هر کدام از آنها سعی داشت که بر دیگری چیره شود. تلاش مرد مست بر آن بود که با قمه خود ضربه ای شدید بر قصاب فرود آورد.

مردمی که در اطراف ایستاده بودند از این مبارزه به هیجان آمده بودند و هر چند دقیقه یکبار برای پیروزی مرد قصاب صلوات می فرستادند. در کشاکش بین مرگ و زندگی سرانجام نوک قمه مرد مست در کتف قصاب فرو رفت و خون جاری شد. قصاب بر فشار دست خویش افزود، چهره او از شدت درد و فشاری که بر دست رقیب خود وارد آورد سرخ شده بود . زخم چندان کاری نبود ولی موجب وحشت مردم گشته بود.

سرانجام مرد مست قمه را رها کرد. احمد آقای قصاب با یک حرکت پا بدن وی را بر خاک افکند اما خود نیز غرق در خون شده بود.

مردم برای نجات وی به سویش هجوم بردند.

مبارزه دلیرانه او با مردی که به نوامیس مردم فحش داده و با عربده های مستانه فضا را آلوده کرده بود مردم را سرشار از هیجان ساخته بود .

این قضیه را همان روز به امیرکبیر گزارش دادند. امیر کبیر صبح روز بعد فرمان داد که غلام سفارت روسیه تزاری را دستگیر کنند. این خبر یعنی دستگیر کردن غلام یکی از سفارتخانه ها مثل توپ در تهران صدا کرد زیرا که قبل از آن هیچ کس حق نداشت یکی از کارگزاران سفارتخانه ها را دستگیر کند و آنها را به محاکمه بکشد. اما موضوع بدانجا ختم نشد. امیر کبیر شخصاً برای مجازات غلام از خانه خود خارج شده به میدان ارک وارد شد و روی سکویی که سابقاً توپ مروارید را روی آن گذاشته بودند نشست.

چهره مردانه ومصمم امیر نشان می داد که بیش از هر موقع دیگر خشمگین است. دقایقی گذشت، امیر دستور داد مقصر را آورده و بر روی توپ مروارید بستند.

در این هنگام دو مرد شلاق به دست از گوشه میدان اراک به توپ مروارید نزدیک شدند.

مردی که روز گذشته با آن جسارت و بی پروایی عربده می کشید و نفس کش می طلبید و به نوامیس مردم فحش و ناسزا می داد حالا مانند کودکان التماس می کرد و از امیرکبیر می خواست که از مجازاتش صرفنظر کند.

امیر کبیر بدون آنکه حتی نگاهی به او بیفکند فریاد کشید. «خاموش باش، سزای کسی که آسایش را از مردم سلب کند جز شلاق چیز دیگری نیست.» و بعد اشاره کرد که شلاق زدن بر پیکر او را آغاز کنند. پس از آنکه غلام تعدادی شلاق خورد مأموری از طرف سفارت روس رسید و پاکتی به امیرکبیر تقدیم کرد.

امیر کبیر پاکت را از فراش سفارتخانه گرفت و بدون آنکه سر آن را باز کند زیر زانو گذارده با خونسردی مشغول کشیدن قلیان گردید و غلام هم همینطور زیر تازیانه بود .

پس از اندک مدتی مجدداً کاغذ دیگری از سفارتخانه رسید. باز امیرکبیر توجهی به مراسله(نامه)سفارتخانه نکرد و آن را زیر زانو گذارد تا آنکه شلاق خوردن غلام تمام شد.

در این موقع امیر کبیر دست از قلیان کشید و سر پاکتها را باز کرد پس از خواندن آنها به اطرافیان خود گفت:

در مورد این غلام از سفارتخانه چیزی نوشته اند. جواب بنویسید که «چون این غلام در حال مستی نزدیک تکیه منوچهرخانی بد مستی و هرزگی کرده است فعلاً اندکی او را تنبیه کردیم ولی برای تنبیهات بیشتر، او را می فرستیم به سفارت شما که شما هم او را تنبیه نمائید. ولی خوب است که بعدها دیگر از این قبیل غلام های هرزه را نگاه ندارید زیرا اسباب توهین به سفارتخانه می شوند. بهتر این است که به جای آنها غلامهای نجیب و اصیل را استخدام نمائید.»

منبع:

داستان هایی از زندگی امیرکبیر، محمود حکیمی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.