خانه / مبانی علم تاریخ / فلسفه تاریخ / هگل / درس گفتارهای هگل درباره فلسفه تاریخ

درس گفتارهای هگل درباره فلسفه تاریخ

مشاهده: 737 بار

هگل درس گفتار خود را با اعلام اینکه موضوع این درس گفتار «تاریخ فلسفی جهان» است آغاز میکند، و سپس با متمایز ساختن این تاریخ از دیگر انواع تاریخ که بر آن نام تاریخ «دست اول» و تاریخ «بازاندیشیده» می گذارد به سخن خود ادامه می دهد. آن گاه تاریخ «بازاندیشیده» به اجزای دیگری بخش می شود. مشخصه تاریخ دست اول، آنگونه که به دست چهره هایی چون هرودوتوس، توسید دیدس، ژول سزار = یولیوس کایسار و کاردینال دو ریتس برآمده است، این است که «روح نویسنده و روح کنش هایی که گزارش میکند باهم یکی است». «روح»۱ نزد هگل اصطلاحی است که دارای معنایی سرشار است، اما اکنون همین اندازه بس است که کلید راهیابی به معنای روح را که خود او ضمن سخن گفتن از «فرهنگ»۲ و «آگاهی» به دست می دهد به کارگیریم. تاریخ بازاندیشیده مقوله ای آشفته است، و توضیحی که هگل از زیر بخش های آن به دست می دهد مجمل تر از آن است که یکسر روشن و خرسندی بخش باشد. این مفهوم کلی را شاید بتوان به بهترین شیوه به وجه منفی دریافت، یعنی در تقابل با تاریخ دست اول.

بدین سان، خصیصه ی بارز تاریخ بازاندیشیده این است که نویسنده به مواد و مطالب تاریخی «در روح خود» راه می یابد که «متفاوت با روح خود محتوا است». همین است که موجبات فرصت و نیاز به «بازاندیشی» را فراهم می آورد. تقابل را نباید به منزله ی تقابلی میان تاریخی که با اندیشه متمایز می شود و تاریخی که به این یا آن طریق چنین نیست دریافت. درواقع، مقصود کلی تاریخ دست اول این است که آن چه را هستی بیرونی محض بوده است به وسیله ی اندیشه نجات بخشد و آن را به «قلمرو بازنمود روحی» انتقال دهد. با این همه، چنان که پس از این به نحو تمام تر پدیدار خواهد شد، در نظر هگل «بازاندیشی»، به پیروی از آن چه از شیوه ی معمول او از ریشه شناسی برمی آید، می بایست خاصه مستلزم «واتاباندن»۳ اندیشه از موضوعش باشد.

بدین سان، این امر دقیقاً چنین فاصله گیری ذهن و عین را، آنگونه که به نحو ذاتی در تاریخ بازاندیشیده حضور دارد و از تاریخ دست اول غایب است، پیش فرض می گیرد. تاریخ بازاندیشیده را همچنین می توان به وجه سلبی به شیوهای دیگری معین کرد، یعنی در تقابل با آنچه به ترتیب از پی آن می آید. از این دیدگاه، تاریخ بازاندیشیده حاکی از ناکامی در فرا رسیدن به تراز فهم فلسفی است که تاریخ جهان سرشار از آن است. هگل در آغاز درآمد به سرعت به این شکل برتر روی میکند، و از آن پس آن را به موضوع عملاً منحصر به فرد توجه خود تبدیل می کند، همچنان که برای بحث حاضر نیز باید چنین باشد. از این پس، هرگاه به سادگی از «تاریخ» سخن می گوییم می توان فرض گرفت که او تاریخ فلسفی جهان را مدنظر داشته است. بدین سان، تاریخ به صورت اصطلاحی فنی جلوه گر می شود، اصطلاحی که می توان گفت توضیح کامل آن هدف غایی پژوهش ماست.

نوشتن درباره تاریخ فلسفی جهان، یا به هرسان دفاع از این گونه تاریخ، و برساختن فلسفه های تاریخ برای همراهی آن، در حال و هوای فکری زمان و مکان هگل کارهایی پررونق به شمار می آمدند. در واقع، می توان گفت که در آن روزگار این کارها چنان رو به شکوفایی نهاده بودند که مانند آن هرگز نه پیش و نه پس از آن روی نداده است. کار هگل در این زمینه اوج و کمال سنتی در اندیشه آلمانی به شمار می آید که دیگر چهره های اصلی آن ایمانوئل کانت، یوهان گوتلیب هردر، یوهان گوتلیب فیشته و معاصر دقیق اما پیش هنگام تر او شلینگ اند. می توان این سنت را در مرکز توجه قرار داد به شرطی که بتوان آن را در پیوند با تمایزی در نظر گرفت که در روزگار خود ما به صورت تمایزی قراردادی میان فلسفه تاریخ «انتقادی» و «نظرورزانه» درآمده است.

تمایز رایج به شیوه زیر دریافته می شود: فلسفه تاریخ انتقادی تاریخ را به معنای فعالیت ها و دستاوردهای تاریخ دان موضوع جستار خود قرار می دهد. این شیوه ی نگرش در ذات خود پژوهشی است در نوع حقیقت و عینیتی که تاریخ دان می تواند بدان دست یابد، منطقی که بر پایه ی آن پژوهش پیش می رود و سرشت توضیح های او را فراهم می آورد. بدین سان، این نگرش به نحو تنگاتنگی با فلسفه علم پیوند دارد، و، دست کم در جهان فلسفی انگلیسی-امریکایی، دغدغه های مشخص آن اغلب به صورت این پرسش خلاصه می شود که آیا، و تا کجا، تاریخ به راستی علمی است؟ موضوع جستار فلسفه تاریخ نظر ورزانه «تاریخ»ی است که به صورت جریان بالفعل رویدادها در نظر گرفته می شود. هدف این نگرش این است که روشن سازد که در این رویدادها به طور کلی چه معنایی یا الگویی می تواند وجود داشته باشد. می توان گفت این نگرش می کوشد راز ماجرایی را برملا کند که این رویدادها را به نحو معقولی به هم پیوند می دهد، و نیز سرشت ساز و کاری را که از رهگذر آن این رویدادها پدیدار میشوند و همچنین، معمولاً، نتیجه ای که به سوی آن میگرایند.

این کوشش طبق معمولا با علاقه به این پرسش همراه است که آیا ممکن است مقصودی توجیه کننده در این رویدادها در کار باشد. این پرسش نیروی خود را از آنجا به دست می آورد که، چنان که بسیاری از ناظران بر این نظر رفته اند، آن چه ثبت رویدادها به روشن ترین وجهی نشان می دهد شر و رنج هولناک و فراگیر است. لازم نیست سخن را به درازا بکشانیم که اراده ی جبران این جنبه ها، و لذا، حتی المقدور، آشتی دادن انسان ها با گذشته شان، و به طور ضمنی با اکنون شان، انگیختارِ نخستین سراسر این کارستان است.

به نظر می رسد با توجه به تمایز میان فلسفه تاریخ انتقادی و فلسفه تاریخ نظر ورزانه، گفتن این که هگل را، و سنتی را که او از آن برخاسته است، در کجا باید جای داد آسان باشد. همداستانی همگانی کاربندان این تمایز او را متعلق به طرف نظر ورزانه، و معمولاً پژوهنده ی برجسته و نمونه ی این موضوع می داند. بر پایه ی این تمایز، چنین جایگاهی کمتر مورد معارضه است، و تا این جا، راهنمایی قابل اعتماد برای راهیابی به سرشت دستاورد اوست. با این همه، لازم است این شرح از موضوع در دو مورد مشروط یا پیچیده تر شود. نخست آنکه نباید این واقعیت ساده را نادیده انگاشت که هگل پاره ای آرای اساسی درباره حرفه ی تاریخ دان بودن به دست داده است، آرایی که بدین سان می توان آنها را گفته هایی در نظر آورد که به فلسفه تاریخ انتقادی یاری میرسانند. ارزش یادآوری نخستین مورد از این گفته ها به این نیست که پرتو تازه ای بر این کار و بار می افکند، بل به این است که پرتویی بر اندیشه ی خود هگل می اندازد، یا دست کم اهمیتش به این است که بدفهمی­های عوامانه را از میان برمی دارد. تاکید هگل بر این است که تاریخ پژوهشی تجربی است و این خصیصه روش واقعی تاریخ را معین میکند. او هشدار می دهد: «ما باید تاریخ را همان گونه که هست در نظر بگیریم، ما باید به نحو تاریخی، به نحو تجربی کار را پیشی ببریم. این هشدار در حرکت از کلیات به پدیده های جزئی تکرار می شود. بدین سان، برای نمونه، هگل اعلام میکند با آنچه اصل ممیز هر مردمی است می بایست «به نحو تجربی برخورد کرد و به شیوهای تاریخی اثباتش کرد.

هگل با هشدار این که باید تاریخ را همان گونه که هست در نظر  بگیریم، خواسته است موضع خود را در برابر کردار برخی از «تاریخ نویسان حرفه ای ساده دل» قرار دهد. او بر این باور است که این گونه تاریخ نویسان دقیقاً از بابت آنچه فیلسوفان را متهم به انجام دادن آن می کنند مقصرند، یعنی آوردن «افسانه های پیشینی» به تاریخ. یک نمونه از این افسانه ها افسانه ی «مردم نخستینه ی آغازینی است (و خدا یک راست آن را آموزانده است) که در حالت بینش و خردمندی تمام می زیند. در این جا به موضوعی برمی خوریم که در این زمینه نزد هگل دارای بیشترین اهمیت است، موضوعی که در بخشهای آغازین درآمد به تأکید طرح می شود و از آن پس به تناوب مکرر می شود. این اتهام این است که فلسفه نظرورزانه «تاریخ را به نحو پیشینی برمی سازد».  برای ابطال این اتهام، درآمد یاری دوم و بسیار جالب تر خود را به فلسفه تاریخ انتقادی عرضه می کند.

از آنجا که این بحث بدان چه می توان به درستی همچون نقشی برای امر پیشینی در نظر آورد (گیرم نه برای برساختن افسانه های تاریخی) مجال بروز می دهد و در واقع بر آن تأکید دارد، از این رو تصدیق دارد که:

حتی تاریخ نویسی عادی و میانمایه که شاید بر این باور است و اقرار دارد که صرفا پذیرنده است، و صرفا خود را به امر داده شده تسلیم می کند، در اندیشه ی خود کنش پذیر نیست و مقوله های خود را همراه می آورد و آنچه را مد نظر است از رهگذر آنها می نگرد.

اندکی بعدتر، هگل آن چه را مدنظر دارد با تشخیص آنچه آشکارترین این مقوله هاست به عنوان «مهم» و «نامهم» توضیح می دهد. این مقوله ها اساسی اند اگر تاریخ حتی وظیفه ی سامان بخشی به قلمرو پهناور گذشته را به نحو معقولی آغاز کند، اما این مقوله ها بر داده ها بار می شوند و مضمر در آنها نیستند. آنچه به حق و به ضرورت پیشینی است چنین مقوله های کلی است، حال آنکه برنهاده های بنیادی مربوط به، برای نمونه، هستی یا نهستی فلان مردم آغازین کلاً در پهنه ی تجربه قرار می گیرد. هگل در این همه با دیدگاه راست آیین فلسفه ی علم دوره ى متأخر هم داستان است. به ویژه آن که می توان گفت هگل این دیدگاهِ هم اکنون متعارف را پیش نگری می کند که پژوهشی ذاتاً «مبتنی بر نظریه» است و، از این رو، داده شدگیِ تجربی ناب اسطوره ای بیش نیست.

معنای دوم و ژرف تری هست که بر پایه ی آن تخصیص ساده ی عنوان فلسفه تاریخ نظرورزانه را به هگل در مقابل فلسفه تاریخ انتقادی باید محدود کرد. این امر از گرایش اندیشه او به سست کردن یا محو کردن این تقابل سرچشمه می گیرد. این نیز به نوبه ی خود بر توانایی این گرایش، دست کم تا حدودی، به برانداختن تمایز بنیادی میان این دو معنای «تاریخ» تکیه دارد. هگل از ابهام نهفته دراصطلاح “Geschichte”(= تاریخ) نیک آگاه است و توجه را بدان جلب میکند. او بر آن است که این اصطلاح همسویه ی «عینی» دارد و هم سویه ی «ذهنی»، و از سویی بر روایت تاریخی (historia rerum gestarum یا  (Geschichterzählung و از سوی دیگر، بر پیشامدهای تاریخی (Geschehene)، بر خودکارها و رویدادهای واقعی یا gestae دلالت دارد. به نظر می رسد او ترغیب می شود بگوید که بنابر برداشتش از خصیصه ی زبان متعارف، این دو سویه سفت و سخت و منحصراً ضد یکدیگر نیستند. به باور او، در یگانگی این دو معنا در یک واژه یا واحد باید به عنوان چیزی نگریست که به نظمی برتر از نظم «امکان بیرونی» تعلق میگیرد.

مرجح آن است که در نظر آوریم که روایت تاریخی و پیشامدهای تاریخی به سبب «بنیاد مشترک درونی» خود به نحو هم زمان پدیدار میشوند. گیرد. اکنون صرفاً باید یادآور شد که، در نظر هگل، فعالیت تاریخ نویس بودن و وجود موضوع جستاری برای کار کردن، از درون و به طور جدایی ناپذیری باهم پیوند دارند. این معنای پوشیده را که همه کارها و رویدادهای گذشته ی انسان به راستی «تاریخی» به شمار نمی آیند معنایی است که هگل با میل می پذیرد. شکلی که پذیرش او به خود می گیرد و شیوه ای که در آن به تحقق می رسد، بار دیگر، موضوع هایی هستند که فعلا باید طرح آنها را به واپس انداخت. با این همه، یادآوری این نکته، حتی در این مرحله، به کار آن می آید تا این هشدار را تقویت کند که نزد او «تاریخ جهان» اصطلاحی فنی است.

شاید بتوان معنای دوگانه ی «تاریخ» را در کاربرد متعارف، در اصل، به عنوان نمونه ی عالی ابهام بی زیان در نظر گرفت، ابهامی که در عمل موجب هیچگونه مشکل مهمی نمی شود. به نظر می رسد هگل در هر حال با این ابهام مشکلی ندارد، و با آن که گاه به سبب منظورهای عملی تحلیل به آن قرار دارد، معمولاً از این که از انعطاف پذیری موقعیت بهره برگیرد خرسند است. یک نمونه از تراز بسیار کلی تحرک و جابه جایی او بدون توجه به معناهای دوگانه پیش از آن در گزارشی از عادت توصیفی درس گفتارها هم به عنوان «فلسفه تاریخ جهان» و هم «تاریخ فلسفی جهان» به دست داده شده است. در مورد دوم او آشکارا historia، یعنی روایت رویدادها، را مد نظر دارد. به همین سان طبیعی و نیز معقول است که تصور کنیم که در مورد نخست هگل دغدغه ی فلسفه ى res gestae ، یعنی «چیزهای انجام یافته» در تاریخ، را پیش چشم دارد. در رابطه با این نکته، بلندپروازی های او بلندپروازی هایی از کار درمی آید که از پیشینیانش، از کانت گرفته تا شلینگ، به ارث برده است؛ بلندپروازی هایی که، چنانکه پیش از این یادآوری کردیم، به کار آن می آید تا فلسفه تاریخ نظر ورزانه را باز نماید. اکنون به نظر می رسد منطقی است که به عقیده رایجی بپیوندیم که او را نماینده این سنت می شمارد. می توان امکان داد که راه های متمایزی که او بر پایه ی آن ها این سنت را نمایندگی می کند، و پیش از این پاره ای از آنها را ذکر یا بدان اشاره کردیم، طی بحث پدیدار شوند.

پاورقی:

۱- Geist

۲- Bildung

۳- bending back

منبع: هگل و فلسفه تاریخ، جوزف مک کارنی، ترجمه اکبرمعصوم بیگی، تهران: آگه، صص ۳۷-۳۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.