خانه / مبانی علم تاریخ / فلسفه تاریخ / هگل / هگل- فلسفه تاریخ، زندگی و تأثیر

هگل- فلسفه تاریخ، زندگی و تأثیر

مشاهده: 1016 بار

درآمد

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ در اشتوتگارت زاده شد و در ۱۴ نوامبر ۱۸۳۱ در برلین به بیماری وبا درگذشت. او زندگی نسبتاً بی ماجرایی را در زمانه ای پرماجرا گذراند، زمانه ای از آن دست که، به زبان فلسفه تاریخ او، باید آن را زمانه رویدادهای «جهانی تاریخی» خواند. به ویژه، از میان این رویدادها، انقلاب فرانسه و ظهور و سقوط ناپلئون را می توان یاد کرد. گفته اند که هگل به عنوان دانشجویی جوان با شرکت در کاشتن نهال آزادی به نخستین مورد از این رویدادها خوشامد گفته است. گرچه در کتاب «پدیدارشناسی روح» افراط های انقلاب راتقبیح کرد و تحلیلی ژرف از آن به دست داد، هرگز از ذکر اهمیت تاریخی مثبت آن بازنماند. انقلاب همواره در نظر هگل به صورت مرحله ای حیاتی در حقق آزادی بشر برجا ماند، دیدگاهی که، چنانکه آورده اند، به صورت عادت هر ساله نوشیدن جامی به سلامتی سالگرد سقوط باستیل تجلی میکرد. به نظر هگل، ناپلئون فرزند انقلاب، نمونه اصلی کسانی در جهان مدرن است که او آنها را «افراد جهانی تاریخی» می نامد. نگرش او را می توان به روشنی تمام در نامه ای دریافت که دیدار امپراتور <ناپلئون> را، «این روح جهان» را، گزارش می کند که پس از پیروزی در جنگ سوار بر اسب از میان شهر ینا می گذرد: «به راستی که دیدن چنین فردی، که در این جا بر نقطه واحدی متمرکز شده، سوار بر اسب، دست به فتح جهان برآورده و بر آن فرمانروایی میکند، احساسی شگفت آور است». بار دیگر حالت هیبت و احترام هنگامی طنین می اندازد که تقریباً ده سال بعد ناپلئون سرنوشت سوگناک ویژه فرد جهانی تاریخی را به انجام می رساند. هگل بر آن است که «دیدن این که نابغه ای بزرگ خود را به نابودی می کشد» و می گذارد که «کل جرثومه ی میان مایگی» او را به زیر بکشاند «منظره ای ترسناک است».

می توان گفت واکنش هگل به چنین رویدادهای عمومی پرتو بیشتری بر اندیشه او می افکند تا بر هرگونه جزئیاتی در باب زندگی خصوصی او. این فقط به دلیل سرشت بی حادثه و بی هیجان زندگی او نیست بلکه همچنین با عینیت نسبتاً غریبی پیوند دارد که او می پروراند یا آن را طبیعی می یابد، تصمیمش به این که نگذارد امر صرفاً شخصی و خاص در فلسفه دخالت کند. با در نظر گرفتن این نکته، به شرطی که وضع زندگی او در طرحی گسترده باز گفته شود، همین قدر برای مقصودهای جستار کنونی ما بس است.

زندگی و تأثیر

هگل بزرگترین فرزند از میان سه بچه یک کارمند جزء خادم دوک نشین وُرتمبرگ و همسرش بود. او در مدرسه ای در اشتوتگارت، و از ۱۷۸۸ در مدرسه ی علمیه توبینگن، حضور می یافت که نهادی بود که در وهله نخست به قصد تربیت کشیشانی برای کلیسای لوتری بنیاد گرفته بود. در روزگار او این جا خاستگاه خارق العاده پیشرفت بود، زیرا در همین جاست که دوستی های نزدیکی با فریدریش هولدرلین، که سپس به صورت یکی از بزرگترین شاعران آلمان درمی آید، و فیلسوف مشهور سالیان بعد، فریدریش شلینگ به هم می زند. این ارتباط ها در سال های سپسین حفظ نمی شود. در یک مورد به دلیل آشفتگی روانی هولدرلین و کناره گیری او از جهان، در مورد دیگر به دلیل بیگانگی فکری و شخصی، همین که هگل از تحصیل در مدرسه علمیه فراغت یافت، هشت سالی را به صورت معلم سرخانه در میان خانواده هایی در برن و فرانکفورت کنار ماین به سر برد، سپس به صورت مدرس بی مواجب و مدت کوتاهی به صورت مدرس حقوق بگیر در دانشگاه ینا کار کرد. در پنجم فوریه ۱۸۰۷، خانم صاحبخانه اش در ینا، یوهانا بورکهارت، فیشر، پسر نامشروع او را به دنیا آورد، و این ظاهراً سومین فرزندی بود که بدون پیمان زناشویی زاییده بود. رفتار هگل در این خصوص، که هیجان انگیزترین پرده زندگی خصوصی او به شمار می آید، با درجات گوناگونی از همدلی تفسیر شده است. دست کم می توان گفت که در اطمینان یافتن از این که از این فرزند، که نام لودویگ فیشر گرفته بود، باید مراقبت کند، و در ۱۸۱۷، پس از ازدواج خود، او را در خانه خود بپذیرد، با اندکی وقار و شایستگی رفتار کرده است. با این همه می توان به جرئت گفت که لودویگ از همان محبت یا توجهی برخوردار نشد که فرزندان مشروع برخوردار شدند، و برای نمونه، در آرزوی پزشک شدن ناکام ماند.

 در هر حال، نامه هایی که چند سال بعد، پیش از عزیمتش به ماوراء بحار در خدمت نظامی دوک نوشت، و در آن به شکایت از رفتار او می پردازد و سرسپردگی خود را به خواهرش، دختر یوهانا، اعلام میکند از جمله تکان دهنده ترین اقلام در انبوه اسنادی است که با هگل ارتباط دارد. لودویگ در ۲۸ اوت ۱۸۳۱ از تب در جاکارتا درگذشت، گیرم خبرها تا پیش از آنکه پدرش سپس تر در همان سال بمیرد به برلین نرسید.

با بسته شدن دانشگاه در پی اشغال ینا به دست ارتش فرانسه، هگل به مدت یک سال سردبیر روزنامه ای شد که با ناپلئون در بمبرگ همدلی نشان می داد، و از ۱۸۰۸ در مقام رئیس دبیرستانی پسرانه در نورمبرگ کار کرد. در ۱۸۱۱ با ماری فون تاشر پیمان زناشویی بست که بیست سال از هگل جوانتر بود و در پیوندی شاد و پایدار سه فرزند آورد. دخترشان، سوزانا، در کودکی مرد، اما دو پسر به نامهای کارل و ایمانوئل از عمر دراز و کار و بار موفقی برخوردار شدند. کارل تاریخ دان شد و یکی از نخستین ویراستاران درس گفتارهای پدرش در فلسفه تاریخ بود. در ۱۸۱۶ هگل استاد فلسفه دانشگاه هایدلبرگ شد، و دو سال بعد از او خواستند که استادی دانشگاه برلین را بپذیرد. هگل تا دم مرگ، در اوج حرفه ی خود، و ظاهراً، به آسودگی نزدیک به قلب حکومت پروس، در همین دانشگاه ماند. همین سالها همچنین سالهای آوازه دم افزون او در مقام فیلسوف و شکوفایی «مکتب هگلی» نیز هست. با این همه، در حقیقت، موقعیت او کمتر از آنچه به نظر می رسد مطمئن و آسوده بود. این امر تا حدودی از سوء ظن هایی ناشی می شد که بر اثر کوششهای او به سود دانشجویانش و دیگر کسانی برانگیخته می شد که متهم به جرم های سیاسی بودند. افزون بر این، جناح نیرومند کلیسای انجیلی در دربار او را پیوسته متهم به آیین شکنی مذهبی می کرد. طرفه آن که دوست دیرین دوره مدرسه او شلینگ بود که ده سال پس از مرگ او از سوی شاه جدید، فریدریش ویلهلم چهارم، فراخوانده شد تا کرسی او را در دانشگاه برلین، با مأموریت ریشه کن ساختن «تخم اژدهای همه خدانگاری هگلی» اشغال کند.

این نکته به قوت خود باقی است که هگل پیش از مرگ به طور کلی بزرگترین فیلسوف روزگار خود به شمار می آمد. به دلایل گوناگون و پیچیده، این توجه و احترام اندک زمانی پس از این سخت رو به نشیب گذاشت. این بی گمان حاکی از الگوی دوری آشنایی در تاریخ طبیعی شهرت ها است. همچنین تا حدودی به سبب این واقعیت است که مکتب هگلی نتوانست به عنوان هویتی منسجم مدت زمان درازی خود را حفظ کند.

مکتب هگلی خیلی زود در میانه دهه ۱۹۳۰ به جناح هگلیان «پیر» یا «راست»، و جناح هگلیان (جوان) یا چپ و یک «میانه»ی آماده جنگ تقسیم شد. گرچه خطوط مرزبندی به هیچ روی به دقت ترسیم نشده بود، آشکار بود که جنبه معینی از میراث هگل قطعاً در معرض خطر افتاده است. و آن این بود که در قلمرو دین، از سویی، و قلمرو سیاست، از سوی دیگر، این میراث را تا چه پایه می شد از دید نهان معناهای محافظه کارانه یا رادیکال نگریست. با وجود تأثیرهای سست کننده این هم ستیزی، هگل، حتی در فروترین پایه ضعف و سستی، پس از مرگش همچنان از تأثیرگذاری فکری فوق العاده ای برخوردار بود. این را تکامل مارکسیسم به روشن ترین وجه نشان می دهد. سیر فکری کارل مارکس با گروه هگلیان جوان آغاز میشود، و او سپس اعلام میکند که در زمانی که هگل را در آلمان «سگی مرده» میشمردند، او آشکارا خود را «شاگرد آن اندیشه ور قدرتمند» می شمرده است. در کار فریدریش انگلس هنوز توسل آشکارتر و روش مندتری به روایتی از اندیشه هگل به چشم می خورد. حتی در محافل دانشگاهی آلمان در پایان سده ی نوزدهم جایگاه هگل در حال احیا بود. چهره ی اصلی این تجدید حیات ویلهلم دیلتای است، اندیشه وری که نزد او نقش فلسفی استراتژیکی که هگل به تاریخ بخشیده به ویژه دلخواه است. در جای دیگر، کار مهم را در این دوره فیلسوفانی انجام دادند که کم و بیش آشکارا تحت تأثیر هگل بودند. از جمله این فیلسوفان می توان از اف. ایچ، برادلی، برنارد بوزانکت و جی. ام. ئی. مک تا گارث در بریتانیا، بند تو کروچه و جووانی جنتیله در ایتالیا و سی. اس. پرس و جوسایا رویس در ایالات متحد امریکا نام برد.

از تحولات به ویژه برجسته ی سده بیستم یکی هم جوشش دلبستگی به هگل از دهه ۱۹۳۰ به این سو در فرانسه است. الهام بخش این غلیان تا حدود بسیار تفسیر الکساندر کوژو از فلسفه تاریخ است، و به نحو خلاقانه ای در کار ژان پل سارتر، و از دیدگاه پژوهشی در کار ژان هیپولیت به شکوفایی میرسد. در بریتانیا به تأثیر از موضع نفی و طرد جی. ئی. مور و برتراند راسل در باب آن چه آن را فلسفه هگل پنداشتند، و سپس به تأثیر از تفسیر باز هم عجیب تر کارل پوپر، تأثیر و نفوذ هگل از دوران شکوفایی اش در اواخر دوره ویکتوریا و ادوارد سخت رو به افول گذاشت. با این همه، از اواخر دهه ۱۹۵۰ با انتشار یک رشته آثار که کوشش فراوان به کار می برد تا دیدگاهی سنجیده، هوشمندانه و دفاع پذیر از دستاورد هگل به دست دهد، ورق برگشت. با در نظر گرفتن تحولی همانند در ایالات متحد امریکا، در این ارتباط اشاره به احیای هگل در جهان فلسفی انگلیسی زبان به صورت امری متعارف درآمده است. در آلمان، چنانکه می توان چشم داشت، هگل همچنان حضوری بنیادی در دستگاه دانشگاهی دارد و این امر به پیشرفتهای چندی در پژوهش تاریخی و متن­بنیاد انجامیده است.

همچنین از ارج در خور پیروی او به عنوان متافیزیسین، هم از باب هشدار و هم الهام، در کار مهم ترین فیلسوف آلمانی سده بیستم ، مارتین هایدگر، نیز باید یاد کرد. جالب آن که میانجی این ارج، نقش مرکزی چهره ی هولدرلین است. به همه این جهات، و جهات دیگری که در این جا نمی توان تفصیلش را آورد، تأثیر هگل در تاریخ فکری فراگیر و ژرف بوده است. فشرده ترین طرح از این دامنه تأثیر بر این حقیقت ژرف در گفته منسوب به شاگرد کوژو، ژاک لکان، گواهی خواهد داد که درست هنگامی که می اندیشیم که می توانیم از او دور شویم بیش از هر وقت دیگر محتمل است که دزدکی از پشت سر به ما نزدیک شود.

منبع: هگل و فلسفه تاریخ، جوزف مک کارنی، ترجمه اکبر معصوم بیگی، تهران: آگه، چاپ دوم، ۱۳۸۹، صص۲۲-۱۷؛ میهن تاریخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.